|
شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸ جدی جدی !!! جداً همه درایم عوض میشیم سلام این روزها چرا کسی شاعری را جدی نمی گیره جدی شعر نمی گه جدی شاعر نمی شه همه و همه شعر می گند و می رون همه و همه یاد دوران شعر گفتن و لذت بردن را فراموش کردن این روزها همه و همه جدی شعر نمی خوانن دیگه شبای چله فال حافظ جداً نمی گیرن ... باری به هر جهت شدن دیگه بود ! بود ...نبود نبود یا می خونن یا بی حصوله نگاهکی بهش می کنن دیگه کسی شاهنامه نمی خونه رستم وار و سهراب گونه شعر نمی خونه این روز ها روز به روز کتاب های شعر زیبا تر و سنگین تر و قیمتی تر می شون !!! اما صد حیف که دیگه کسی وقت نداره شعر بخوانه ... تلویزیون سریال داره فلونی منتظر Online شده بابا خونه !!! نون می خواد آب می خواد ... رفت و روب ... کلی کار داره تازه! تازش ام کار داره این اداره کلی روسرم هواره جدی جدی !!! جداً همون درایم عوض میشیم راستی سلام ایرباس من منم این روزها گم شدم تو این روز "مررگی" این روزگار راستی چرا دیگر کسی کمتر وبلاگ می خونهُ وبلاگ می نویسه راستی شاید من و امثال من پیر شدیم یا که دلمرده شدیم !! سیر شدیم ... .. نمیدونم -0-0-0-0-0-0- آخ جون جونم زمستون بازم، برفُ و بارون ؟ بازم، قصه زمین بازم، عاشقی آسمون ابرسفیدُ و قشنگ رسیده به محلمون می خواد می خواد بباره بباره رو خونمون بباره زیاد و سنگین سفید کنه دلامون ....... -0-0-0-0-0-0 اره دیدی دیگه جدی جدی سخته نوشتن و خوندن و گفتن تازه منی که قبلشم هیچی نبودم ..... پرپروازش و دل پرگدازش همه را یاد باد
یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۸ و کاروان به ملکوت پر کشید ......
سلام آسمان ٬ آسمان گونه هایش سرخ است آسمان حال سرش پایین آسمان دیگر چیزی نمی گوید آسمان خجالت زده .... آسمان !! ٬ دیر شده !! آسمان آن زمان که باید ....... نبودی آسمان حال چیست ... می باری ... نمی خواهم نمی خواهم نبار باران نبار ٬٬ نبار که دیگر آبرویت باز نخواهد گشت آسمان شمرده است از مشک او آسمان حال می بارد غمگین و سوگ آلود آسمان این چیست اشک است یا که ....... -۰----۰-۰-۰-۰---۰ گفتی و نه امدی .......! و یادت بود که این دشت شبش روشن نشد ....... حتی با کاروان نور ..... شبش حتی نور را می بلعد .......... گفتی می آیی نه آمدی ....... مشک بردی نیاوردی ..... نیاوردی که هیچ نیامدی ...... رفتی و دستش بی یار ماند /...... امیدش نا فرجام...... چرا نیامدی ....هنوز چشمش به کناره رود بود آن یکی ..... باز می گفت ٬ کودکانم هم اکنون می آید ...... آن یکی کودکی بیش نبود داغت بر دلش ماند نیامدی ..... گفتی یاری تو که نیامدی یار بی یار شد .... وان دیگری سقای حسین سید و سالار نیامد ..... علمدار نیامد ... علمدار نیامد .... ای اهل حرم میر علمدار نیامد ..... علمدار نیامد .... علمدار نیامد باز کودکی در پی آن خیمه می گشت آه همان خیمه ای که مشک پر آب بود .... خیمه را یافت ٬ مشکش نبود ....... صاحب خیمه نیامد ...... او کیست مگر .... او کیست مگر .... آب هم شرمسارش شده ...... باد را ببین حال که کوه ..... کوتاه شده ...... دیگر نای ایستاده ندارد ..... حال که تکه تکه شده ..... سیلی می زند ...... سیلی می زند .....بر این دٌردانه ........ اه تو که نیامدی وان یکی کوه خمیده شده .... آه چه شده نشسته سر تکان می دهد ...چه بگوید کلام خاموش ...... اشک خجل مانده .... غم مبهوت .... اندوه نمی داند چه کند ...... خیمده آه می کشد ..... کمرم شکست .... امیدم نا امید شد ..... آه ای خدا برادرم ......... یا اخوا که گفتی اینکی دیگر هیچ نداشت .... برادر که صدا کردی اینکی چه می گفت؟.... مشک را ببین .... آب که از او جدا می شد از غم نبود دستهای سقاست ... ضعیف و ضعیفتر که می شد ..... حال دیگر توان امانتداری ندارد ....... مشک را ببین .... هر تیر که به تنش میخورد کودکی آه می کشید مشک را ببین .... هر قطره ای که بر زمین می ریخت خیمه ها را غم بیشتری را در خود می گیرد کودکی فریاد می زند یا عمو آب چه شد ...... به خدا قسم گفتی میایی نیامدی آه از دل این دیگری آن بردار که انچنان و این بردار اینچین ٬ .... یا خدا این کدامین امتحانت بود که هر دو از دست داده باشم ..... ................... وحال دیگر خیمه ای نیست مشکهای بی آب پاره شده کودکان دیگر چه بگویند با رنگ خون سیراب شدند دیگر کو برادرانی برای خواهر دُردانهایشان.... و دیگر دستی برای یاری نیست و دیگر..... ........ ..... حال زمین نمی داند چه شده طمع خون را بخود را می کشد ...... دشت تاریک دیگر تا ابد روشن می ماند ...گویی نور را در خود بلعید و خود نورانی شد ... ۰--۰-۰-۰-۰--۰-۰ تسلیت می گم .................. ایرباسی که
شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۸ عید است ترانه سر کن ...
خجل بود خجل بود خجل نمی دانست او در توانش هست یا نیست نمی دانست او نیکوست و روا یا نیست نمی دانست کلام نبی را همچو قبل باور کند یا نه نمی دانست نمی دانست که حق با نبی است یا نه تا بحنبد نبی دستش را گرفت یا نبی ! این چه کاریست شما نبی مایی .... این چه حرفی است شما مولایی مایی نبی کلام باز گو کرد باز از کلام الاهی !..... و باز هم بی هیج تغییری .... باز امانت دار بود ان محمد امین باز امانت داریش را ثابت کرده باز کلام را سالم رسانده به مقصد .... دلها تالار های وجودتان باز است ؟.... کلامی از خدا مهمانی آمده خجل بود خجل ..... نمی دانست خدا این همه لطف را به حق بر او روا داشته یا نه ... نمی دانست نمی دانست هرچه بود دیگر دستش را نبی بالا برده بود ..... دیگر نبی گفته بود .... من کنتم مولا فهذا علیُ مولا.... حال دیگر خجل نبود حال دیگر مطمئن شد .. حالا دیگر سرش را بالا آورده بود دیگر نمی توانست امر نبی را که امرا... بود نشیده بگیرد شاید خودش را می توانست نادیده بگیرد که بی شک گرفت ولی امر خدا بود و این حقیقت که نبی را سفری در راه است علی را ولایتی ٬ هرگز ..... امین ا... ٬ امانت سپرده شده را باز پس می دهد و بی گمان صحیح سالم بی دخل و تصرفی و حال نوبت توست علی ....... امانت بگیر !.... یادت باشد که امین خدا شدی دیگر جای خجل بودن نماند بود نبی پایین آمده بود علی را امیر اعلام کرده بود مردمان نیکو دل همه برخاسته بودند علی ولایتت مبارک ...... سخت است سخت می دانم یا که شاید تجسمی از آن داشته باشم ولی دانم که سخت است ........ حال از آن همه جاه و مکان علی چاهی بس ؟؟.... علی نگران است نگران ... نبی گفت و رفت ..... علی نگران .... خداوندا خدایا علی را پشتیبان باش .... نبی بود این کلام که تنها ثروتی بود که به او داد علی شاد شاد .... حال دیگر نگران نیست .... ولایتش به حق .... حق نگهدارش بود ..... حال مردمان می آیند ولی حیف حیف که خداوند فراموش کاران را نیز همراهشان رهسپار کرده بود .... علی می داند و می گذرد ..... و حال دیگر رسالت به پایان رسید .... نبی آرامش دارد وصف نشدنی .... که نیکو پیروز شده .... در جنگ او با ......!!!!! علی را همگان دوره کرده بودند تبریک و تهنیت می فرستاند ..... نبی گوشه ای ایستاده می بیند و به یاد خود می افتد .... آه به یاد آن زمان رسالتش آری یاد آن روز می افتد و خودش بود خدایش و آن غار کوچک و فرشتگان ٬..... شاید حسودیش شد که ببین چفدر مردم به دور علی حقه زدند اما حیف که اینچنین نبود .. حیف که همه با دل و نیت پاک جلو نیامده بودند .... و حال عید است عید فرشتگان بارگاه الهی را نور افشان و ستاره آذین می کنند عید در عید گرفته اند عید با قبولی نبی و پیروزیش عید ولایت و امامت علی عیدتان مبارک همگان شاد باشید .... شاد
شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۸ تحول .. تحول .. تحول سلام ١.۵ - ٢ سالی هستکه خیلی بهم ریختم و دیگه مثل قدیما نمی تونم بنویسمیه حسی نمی ذاشت ... و نمی تونستم درکش کنم ... نوشته هام برای خودم هم سخت بود...ولی... حال می دونم این چه حسیه تحول من و ایرباسم داریم عوض میشم شاید این مدت زمان .. توی یه پیله بوده باشیم پس برامون دعا کنید می خوایم عوض بشیم .... دعا کنید که پروانه بشیم نه خدای ناکرده ......!!!! یه خورده دیگه زمان می بره ...................... همیشه شاد باشید ایرباسی که پرپروازش آرزوست...
جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۸ روز ایرباسی سلام!!!! در نزدیکی های جزیره کیش و هنگام !! ایرباس با موفقیت پرواز خود رو شروع کرد از روی باند به آرامی و لذت از اینکه مسافرانش همه شاد هستن از اینکه دارن پرواز می کنن !! بلند شد و اوج گرفت ..................... و ۱۲ تیر شده روز ایرباسی دوباره پروازت را خواهم دید .... پر بکش به تاریخ ۱۲/۴/۸۲ ۰--۰--۰ از ایرباس صدامو داری ایرباس شهید ؟؟ اگه داری گوش کن سلام ایرباس امشب آسمون بدجوری گریه می کرد باورت میشه از تابستون ۱۱ شب گذشته داره گریه می کنه آره فردا روز آخرته آره فردا ... حس من میگه اسمون می دونه فردا چه محشری می خواد بشه تو دلش ... آره فردا آسمون دیگه آبی نیست خونین خونین ِ ایرباس شهید !!..... فردا به اوجی پرواز می کنی که هیچ موشکی دیگه بهت نمی رسه ..... با خیال راحت مسافرات به مقصد می رسی..... شاد باش همیشه .... ایرباسی که در حسرت ایرباسی زندگی می کند ..... اینم خاطرات مدیر کل وقت فرودگاههای هرمزگان که تو اخبار پخش شد لینک اول گزارش لینک دوم گزارش خداحاقظ
چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۸ آه خیشششش .. باز دوباره دلم گرفت .... سلام آره خودم همون ایرباس همیشگی همون که نمیدونست چی میشه یهویی پروازش میاد بعد اینهمه مدت ١ سال و اندی باز عجب دلما گرفته اینبار نمی دونم چم شده اما حوصله ندارم شاید علتی داری من خودم نمی دونم شاید بخاطر خبر سقوط یه ایرباس باشه... اما ... اون که خارجیه ... واسه ایرفرانس هستش که تو اقیانوس اطلس سقوط کردش ... نمی دونم شاید حس ایرباس دوستی منه .... تا انسان دوستی....:( شایدم واسه اینکه تولدم نزدیکه ... و باز یکباره دیگه قرار ورق بخوره این تقویم کهنه ای پوسیده .... وباز یک سال جدید شروع شه آره می دونم که ٢ سالی هست که زندگی خوبی دارم ...شاد ... بی دردسر... اما ایرباس هنوز دلگیر میشه ... گوشه نشینی رو دوست داره می دونید ایرباس دیگه هیچ آشیونه ای نداره که توش راحت باشه محمود شریک زندگی داره و پس تو خونه ای اون که نمی تونه باشه سرکارشم یه همکار براش آوردن که تمام خلوتش رو ازش گرفته و ایرباس اونجا هم دیگه راحت نیست جدیدا هم که دیگه انقدر سرکار خسته میشه که زودی میره ماشین سوار بشه تا بتونه زود برسه خونه و استراحت کنه و هیچ مسیری رو پیاده روی نمی کنه اونم محمودی که کوچکترین رکورد پیاده روی هاش ٢-٣ بار در هفته از ولی عصر تا انقلاب و بعضی وقتا تا آزادی بودش و اون موقعه ها بود که ایرباس مثل یک کبوتر سفید دروبرش می تونست پر بکشه و باهاش زندگی کنه و... توی مسیر با هم دردو دل کنن کامپیوترش هم از اون اتاق دنج امده گوشه حال خونه و تمام راحتی که با اون سیستم داشت رو از دست داده نمی دونم بازم نمی دونم شاید اینا همش چرند باشه و.... هیچ ربطی به نداشته باشه اما اینو می دونم که از صبح بدجوری اعصابم بهم ریخته و دلم گرفته ..... شاید از خوشی زیاد ه .و.... شاید زده زیر دلم منه بی جنه .... بازم میگم نمی دونم ....... ایرباس بدجوری ................................................. ٠-٠-٠----٠ شاد باشید همیشه ایرباسی که پرپروازش آرزوست ...
چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۸ یک سال و یک ... سلام یک سال داره می گذره هنوز خودم هم نمی دونم که چرا تو شک ام هنوز هم نمی دونم که چی شد چی بود چرا اینطور شد یهو چرا اصلا ایرباسم تنها موند چرا من روزگارم دور تند شد چرا من دیگه اون حس قدیم رو ندارم ... باشه .... انگاری که قسمت این بوده که یک سال از عمر ما (من و تو ... دیگه تو این سال من معنی نداشت ) همیشه مصادف باشه با امدن بهار آره آره انگاری روزگار خوش برامون رقم زده جوری که خودمون نمی دونیم -٠--٠ راستی ایرباس ببخش منو نمی دونم چرا اینقدر حسم گم شده ؟؟؟ دوست نداشتم - رویه - بودنت رو عوض کنم سر همین نمی دونستم با نبود حس های قدیمی چطوری باید بنویسم چطوری می تونم باهات باشم تنها نگذاشتم خیالت جمع ... بی خیالت نشدم ... عمراً مطمئن باشه پایبندتم تا ابد ... همیشه ... همه وقت نبینم حتی رنگ خیالت به رنگ خیانت بره به رنگ نا رفیقی .. به رنگ نیمه راهی هستم و.... تو هم باش با من .... می نویسم باز باتو و فقط با تو می نویسم ..... مطمئن باش.... مطمئن..... -٠--٠-٠--٠ از بین سبزترین سبزه ها و شادترین گلها و فرح بخش ترین روزها نوروز را به خاطر بسپار که تا ابد شاد شاد باشی ایرباسی که پر پروازش آرزوست.......................!
دوشنبه ٩ دی ،۱۳۸٧ یه زنجیر .. یه تیغ زیر گلو ... سلام... رنجیر .. زنجیر دور تا دور این شهر کوچک ،پیچده زنجیر یکی تشنه یکی گشنه یکی را زنجیر کشته درد و غم و غصه با زنجیر دور شهر گره خورده سیاه و کبود و سخت افتاده به دور گلوی این ملت سرد و سنگین ! درد را فریاد صدا می زند با غم .... هجوم آورده هچو شبح شوم تاریکی پیچوا پیچ ! کوچه کوچه را طی می کند هر شب زنجیر پیچده دور تا دور کعبه ای اول شده قتلگاه نوادگان ابراهیم پیغمبر اگر چه دشنه گلوی اسماعیل نبرید ولی کن زنجیر گلوی کودکانش را خورد کرده !! بعد ببرید اسماعیل نه تشنه بود و نه گرسنه نه غمگین و نه دلشکسته اما کودکانش هم اکنون ، تک و تنها گرسنه ... تشنه ... دل شکسته آنجا ! اشک ریزان از چشم خونین ... آه کشان با گلوی خشک و تشنه ...! همچنان زنجیر سرد و سخت !! می فشارد گردنشان ، گردن این کودکان ترسیده ستم گشته غالب به لطف غم بر در و دیوار این شهر خون برکف خون کودک !!! خون جوان !!! خون پیر !!! سر کشیده تا انتها خون آشام ترین زنجیر افتاده به جان این شهر کوچک غمگین شهر غزه !! شهر خون !! شهر موشک !!! شهر درد !!! شهر توپ و مسلسل !!! شهر مرگ زیر باران که می روند اینبار همه تشنه !!! نشده سیراب جان میدهند از دستشان ... خون می پاشد از گلویشان بیا ابراهیم و بنگر که حج تو این بار پر از خون است پر از درد است و پر از گلو های تشنه ، پر از کودکان دلشکسته ، گشنه ندارد معنای برای این زنجیر زن و کودک .. پیر و جوان مسلح یا غیر مسلح همه را در خون کشیدهاینبار، بجای آغشه مادر .................. ایرباسی که پرپروازش آرزوست ......
دوشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٧ سلام بانو ...... سلام ... و این شاید بار ١٠٠٠ ام باشد که آومدم نوشتم سلام .... سلام بانو اما پاک کردم و بستم و رفتم ...... ایرباس بگو چی شده ..... از بانو می خوای بنویسی ... از زندگی .... از ازدواج ... از خونهای خودت .... شاید از فراموشی .... دیشب میریام یادم انداخت البته شاید بهتره بگم تازه ترش کرد ... چند وقت می خوام بنویسم اما..... اما دیشب میریام حرفی زد .... نکنه هماش کاذب بوده .... گفتم نمی دونم اما هرچی فکر می کنم می بینم بوده و حالا می ترسم که مخفی شده باشه واسه اینکه نکنه بانو ناراحت بشه همشون مخفی شدن و پنهان ... آره آخه خیلی ازچیزیا فراموشم شده بود..... دیشب یاد آوری شد... شاید وجود بانو ... و زندگی با اون باعث شده که هیچی رو دیگه به یاد نیارم نمی دونم بانو !!! اسم و حس غریبی از بودن برای ایرباس /..... یه همپرواز برای ایرباس نمی دونم و نمی تونم به فهمم که ایرباس بعد از ۶ ماه تونسته باور کنه و عادت ...شاید هنوز به مهلت ایحتیاج داره ....ایرباسی که بی بال و پر بود یادی از پرواز و آرامش نداشت حالا می تونه به اوج برسه و به راحتی در اوج باشه .... اما نمی دونم می خواد یا نه و یا اصلا می تونه تحمل این اوج رو داشته باشه ...... بانو ناراحت نشو باشه .... اما می خوام بیشتر بهش فکر کنم.. فقط با بودن بانو و پرواز با اون نمی شه باور داشت که همچی حل شده یعنی فقط همین بوده نیاز به بانو ... نه ... حالا یه زندگی نو هست با یه عالمه داستان ها نو با یه عالمه اتفاقات متفاوت .... نمی دونم این آزادی در حد تحمل بالهای اسیر خاکه ایرباس هست یا نه .... یعنی الان دیگه همه چیزیای که می خواستم بنویسم رو نوشته یا ..... نه مونده تو یه خلسه نا باوری اسیر شدم .... که ایا تموم شد ... آه و درد و غم و غصه .... یعنی لشگریان غم بعد از اون همه ویرانی و خرابی ، اون سلطنت نابودگرانه شکست خورده ! یعنی می تونم فریاد بزنم !!!! پیروز شدم قلب غم و شکستم ... !! یا اینکه مخفی شده و منتظره تا یه روز دوباره شبیخون بزنه .... هرچی هست می دونم که شاید ایرباسی وضع پروازش بهتر بشه چون بانو هست و هواشو داره ... اما فکر نکنم اون بدنه ای زنگ زده ای فرسوده (آخه یادتونه که ایرباس من پیره) بتونه به حالت اولش برگرده ... ممنون بانو ... امیدوارم بتونم باز بنویسم با فاصله ای زمانی کمتر و.... شاید شاد باشید همیشه ... ایرباسی که پرپروازش آرزوست
شنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٧ حول حالنا ....... سلام .... نمی دونم چم شده هر کاری می کنم نمی تونم دوباره شروع کنم اینبار از همیشه بهارم نقل قول می کنم
نوشته شده توسط: فاطمه آقا همیشه هوامون رو داشته باشم ای ضامن آهو .... و ای شما قائم بر حق دین قصمت می دونم به نواده ای گرانقدرت ووو قصمت می دهم به جد بزرگت که ضامن آهوست و ضمانت کننده همه ای دلشکسته ها ...... شاد باشید همیشه .... ایرباسی که پرپروازش آرزوست [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]
|
|
لاله هاي گمشده در غبار لحظه ها ![]() |